خدا
تکیه اش بر دیوار و با تنهاییش سر می کرد، دلش خیلی گرفته بود و تنهایی امانش نمیداد.
طاقتش تمام شد و شروع به بد گفتن از خدا کرد، آنقدر گله کرد و بد گفت که خستگی وجودش را فرا گرفت
انگار باید در تنهایی خود می سوخت و می ساخت. سر بر زانوهایش گذاشت و دل به تنهاییش سپرد.
احساس اینکه هیچکس دردش را نمی فهمد سخت آزارش می داد و در ذهنش حرفهایش را مرور می کرد
در میان این افکار، ناگهان! گرمی دستانی را بر شانه هایش حس کرد که با لطافت و مهربانی صدایش می زد:
ای عزیزترینم از چه دردمندی؟ و از چه دلت گرفته ؟!
مهربانم بگو، هر آنچه را که بر دلت سنگینی می کند بگو..
صدایش خیلی آشنا بود گویی که بارها این صدا را شنیده است، نگاهش را به نگاهش گره زد، باورش نمی شد، انگار تمام عمر در کنارش بود و تمام عمر، او بود که دردهایش را تسکین میداد..
بغض امانش را بریده بود، دگر طاقت نیاورد، سر بر شانه هایش انداخت و تا می توانست گریه کرد و در آغوش گرمش آرام گرفت.
گذشت...
انگار زندگی جدیدی را آغاز کرده و دوباره امید و نشاط در زندگیش جاری شده.
زندگی را آغاز کرد و فراموش کرد آنکه را که همیشه فراموش می کرد.
و خدا در حالی که خیسی اشکها را بر شانه هایش حس می کرد همچنان به او لبخند میزد.
(شما دینتان را فروختید و ما خریدیم)

بانوی باحجابی در یکی از سوپرمارکیتهای زنجیرهای در فرانسه خرید میکرد؛ خریدش که تمام شد برای پرداخت رفت پشت صندوق کونتر. صندقدار زنی بیحجاب و اصلً عرب بود ولی در فرانسه منحیث مهاجر زندګی میکرد.. صندوق دار یا کسی که در کونتر بود نگاهی از روی تمسخر به او انداخت و همینطور اجناس را میگرفت اجناس او را با حالتی متکبرانه به گوشه میز میانداخت. اما خواهر باحجاب که نقاب بر چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمیگفت و این باعث میشد صندوقدار بیشتر عصبانی شود! بالاخره صندوقدار طاقت نیاورد و گفت: «ما اینجا در فرانسه خودما هزار تا مشکل و بحران داریم و پوشیدن نقاب یکی از همین مشکلات است! ما اینجا آمدیم برای زندگی و کار نه برای به نمایش گذاشتن دین و تاریخ! اگر میخواهی دینت را نمایش دهی یا نقاب به سرکنی برو به کشور خودت و هر طور و هرقسم که میخواهی زندگی کن!» خانم محجبه اجناسی را که خریده بود داخل نایلون گذاشت، نگاهی به صندقدار کرد…و نقاب را از چهره برداشت و در پاسخ خانم صندوقدار که از دیدن چهرهٔ اروپایی و چشمان رنگین (سبز) او تکان خورده بود گفت: ..«من از پدر و مادر فرانسوی هستم… این دین من است و اینجا وطنم… شما دینتان را فروختید و ما خریدیم
خسته ام
سرگذشتم
بچه که بودم به من آموختند
فحش نباید بدهی گوسفند!
بیادبی بوده از این خانه دور
حرف رکیکی نزنی بیشعور!
بچهٔ همسایه به من فحش داد
پند پدر- مادرم آمد به یاد
بر دهنش مشت ادب کوفتم
البته با غیظ و غضب کوفتم
شب که پدر قصهٔ ما را شنید
نوبت آموزهٔ دوم رسید
پای مرا بست به یک ریسمان
بر کفل و بر کف پایم زنان
گفت: نباید به کسی زور گفت
من چه کنم با توی گردن کلفت؟
بچه که بودم پدرم یاد داد
عشق بورزم به نبات و جماد
عشق به سوراخ ازن فیالمثل
عشق به بوی خوش زیربغل
عشق به هم نوع ولو دشمنت
عشق به هرکس شده حتی زنت!
عشق به مفرد به مثنی به جمع
عشق به اینها که رساندم به سمع
تربیتم سیر صعودی گرفت
هیکل من رشد عمودی گرفت
ریش و سبیلی به هم آمیختم
زشت شدم، تیغ زدم، ریختم
ریختم از صورت خود پشم را
باز عیان کرد پدر خشم را
فرصت اندرز و نصیحت نبود
چاره به جز فحش و فضیحت نبود
گفت پسر ریش تراشیدهای؟
نفله! مگر دختر ترشیدهای؟
کافر حربی شدهای ظاهراً
قرتی و غربی شدهای ظاهراً
بر سر این صورت صافت مباد
مورچهای میبکند بکس باد
صورت سیرابی بیریش تو
عین حرام است و نجس، دور شو
تا نشدی مؤمن و اهل ثواب
زیر پل و روی مقوا بخواب
رفتم و ریشم که به زانو رسید
برگشتم پیش پدر رو سپید
دید که تیشرت به تن کردهام
پارچهای زرت به تن کردهام
گفت: مگر پارچه کم داشتی
لخت و پتی آمدهای آشتی؟
اینکه شمایی پسر بنده نیست
کسوت کفار برازنده نیست
پیرهن و دکمهٔ تقوات کو؟
سبحه و انگشتر و اینهات کو؟
هیزم دوزخ شدهای نره خر
زود برو پیرهنی نو بخر
***
مختصری بود ز بسیارها
این همه مشتی است ز خروارها
منحنی تربیتم رشد کرد
حیثیت و شخصیتم رشد کرد
حاصل این شیوهٔ ارزنده من
این من خوش ذوق ولی بد دهن!
عوض کنم
باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم
شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم
گاهی برای خواندن یک شعر لازم است
روزی سه بار انجمنم را عوض کنم
از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده ام
آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم
در راه اگر به خانه ی یک دوست سر زدم
این بار شکل در زدنم را عوض کنم
وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من
باید که قیچی چمنم را عوض کنم
پیراهنی به غیر غزل نیست در برم
گفتی که جامه ی کهنم را عوض کنم
دستی به جام باده و دستی به زلف یار
پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم
شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود
باید تمام آن چه منم را عوض کنم
دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست
وقتی که شیوه ی سخنم را عوض کنم
مرگا به من که با پر طاووس عالمی
یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم
وقتی چراغ مه شکنم را شکسته اند
باید چراغ مه شکنم را عوض کنم
عمری به راه نوبت خودرو نشسته ام
امروز می روم لگنم را عوض کنم
تا شاید اتفاق نیفتد از این به بعد
روزی هزار بار فنم را عوض کنم
با من برادران زنم خوب نیستند
باید برادران زنم را عوض کنم
دارد قطار عمر کجا می برد مرا؟
یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم
ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار
مجبور می شوم کفنم را عوض کنم
وصیت نامه قبیله

یادتان باشد اگر مُردم عزاداری کنید
بر سر و صورت بکوبید و خودآزاری کنید
آبروها برده اید از من در ایام حیات
لااقل حالا که مُردم آبروداری کنید
میکنم تقدیم تان متن وصیت نامه را
تا پس از اجراش احساس سبُک باری کنید:
اول این که در شب هفت و چهل، هنگام شام
باید از آوردن اولاد خودداری کنید
شام ختم دوستانم هیچ تعریفی نداشت
ران و سینه مرغ ما را خوب سوخاری کنید
وای اگر گردو نباشد لای خرماهای من
فکر خرما و خطیب و مسجد و قاری کنید
ثانیاً مشکی بپوشید و چهل شب ریش را
تا به زانو هم اگر آمد پرستاری کنید
از وصال تیغ و صورت ما معذب میشویم
فوق فوقش ریش را یک ذره ستاری کنید
ثالثاً حج و نماز و روزه سی سال را
باید از شیخی برای من خریداری کنید
رابعاً یک عده بازاری طلب کار منند
باید از بازاریان اعلام بیزاری کنید
البته اول بپردازید اقساط مرا
بعد از آن اعلام بیزاری ز بازاری کنید
خامساً از شعرهای من کسی حظی نبُرد
مردم کج ذوق را در فهم آن یاری کنید
من به کل مردم ایران تعلق داشتم
پس برایم چاله ای مرغوب حفاری کنید
بوی گند لاشه ام پیچید در گوش فلک
شاعرم، برگ چغندر نیستم، کاری کنید
شستشوی مُرده آن هم پیش چشم دیگران؟
وای اگر با نعش من این گونه رفتاری کنید
شیخ فضل الله نوری را به دار آویختید
لااقل ازمعراج شاعر هواداری کنید
من نمیخواهم خیابانی به نام من کنید
نام ما را روی سنگ قبر حجاری کنید
اعتماد کاملی دارم به زن، اما شما
نشنوم با همسرم یک لحظه غم خواری کنید
از فشار قبر میترسم سپیدی کفن
زرد گردد، رنگ آن را کاش زنگاری کنید
مثل سگ میترسم از کنکور تشریحی مرگ
ای نگیر و منکر شب کار! عیاری کنید
با زبان خون چکان داس عزرائیل گفت:
روح را باید برای مرگ پرواری کنید
عرض مان را درز میگیریم با این توصیه:
ملت در صحنه! استکبارآزاری کنید




دیروز از هر چه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم!